ارسال شده توسط مصطفی در 8/8/90:: 3:48 عصر
بهاربی گل
نه نام کس به زبانم نه در دلم هوسی
به زنده بودنم این بس که می کشم نفسی
جهان و شادی ی ِ او کام دوستان را باد
پر شکسته ی ما باد و گوشه ی قفسی
از آن به خنجر حسرت نمی درم دل خویش
که یادگار بر او مانده نقش ِ عشق کسی
بهار عمر مراگر خزان رسد، که در او
نرُست لاله ی عشقی، شکوفه ی هوسی
سکوت جان من از دشت شد فزون که به دشت
درای قافله یی بود و ناله ی جرسی
شکیب خویش نگه دار و دم مزن، سیمین!
که رفت عمر و ز اندوه او نمانده بسی







کلمات کلیدی :
ارسال شده توسط مصطفی در 3/8/90:: 3:25 عصر
فلک امشب مگر ماهی دگر زاد / ز ماه خویش ماهی خوب تر زاد
غلط گفتم که خورشید درخشان / که مه یابد ز نورش زیب و فر زاد
شهنشاهی، بزرگی، نامداری / که شاهان بر رهش سایند سر، زاد
صدف آسا جهان آفرینش / درخشان گوهری والاگهر زاد
ز بعد قرن ها گیتی هنر کرد / که این سان قهرمانی باهنر زاد
پدرها بعد از این هرگز نبینند / که دیگر مادری این سان پسر زاد
فری بر مادر نیکو سرشتش / غزال ماده گفتی شیر نر زاد
نبودش بستگی گر با خداوند / چرا در خانه آن دادگر زاد؟
بشر بود و به خلق و خو خدا بود / خدا بود و به صورت چون بشر زاد
سمین بهبهانی
کلمات کلیدی :
ارسال شده توسط مصطفی در 3/8/90:: 3:17 عصر
پشت دیوار همین کوچه بدارم بزنید
من که رفتم بنشینیدو...هوارم بزنید
باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد
بنوسید که: "بد بودم" و جارم بزنید
من از آیین شما سیر شدم.. سیر شدم
پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید
دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟!
خبر مرگ مرا طعنه به یارم بزنید
آی! آنها!! که به بی برگی من می خندید!
مرد باشید و... بیایید ... و.... کنارم بزنید
کلمات کلیدی :
ارسال شده توسط مصطفی در 24/8/89:: 2:3 عصر

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی ست
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
یاد رنگینی در خاطرمن
گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد
ارغوان
این چه راز ی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید ؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزاید ؟
ارغوان پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید بپرس
کی بر این درد غم می گذرند ؟
ارغوان خوشه خون
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
هوشنگ ابتهاج
کلمات کلیدی :
ارسال شده توسط مصطفی در 8/8/89:: 2:33 عصر

سال ها پیش از این ، فرشته ی من
بند بر دست و مهر بر لب داشت
در نگاه غمین دردآمیز
گله ها از سیاهی شب داشت
سال ها پیش از این ، فرشته ی من
بود نالان میان پنجه ی دیو
پیکرش نیلگون ز داغ و درفش
چهره اش خسته از شکنجه ی دیو
دیو ، بی رحم و خشمگین ،او را
نیزه در سینه و گلو کرده
مشتی از خون او به لب برده
پوزه ی خود در آن فرو کرده
زوزه از سرخوشی برآورده
که درین خون ، چه نشئه ی مستی ست
وه ، که این خون گرم و سرخ ، مرا
راحت جان و مایه ی هستی ست
زان ستم های سخت طاقت سوز
خون آزادگان به جوش آمد
ملتی کینه جوی و خشم آلود
تیغ بگرفت و در خروش آمد
مردمی ، بند صبر بگسسته
صف کشیدند پیش دشمن خویش
تا سر اهرمن به خک افتد
ای بسا سر جدا شد از تن خویش
نوجوان جان سپرد ومادر او
جامه ی صبر خویش چک نکرد
پدرش اشک غم ز دیده نریخت
بر سر از درد و رنج خک نکرد
همسرش چهره را به پنجه نخست
ناشکیبا نشد ز دوری ی دوست
زانکه دانسته بود کاین همه رنج
پی آزادی فرشته ی اوست
اینک اینجا فتاده لاشه ی دیو
ناله از فرط ضعف بر نکشد
لیک زنهار ! ای جوانمردان
که دگر دیو تازه سر نکشد
سیمین بهبهانی
کلمات کلیدی :
ارسال شده توسط مصطفی در 17/7/89:: 4:31 عصر

چراعاقلان رانصیحت کنیم؟
بیایید از عشق صحبت کنیم
تمام عبادات ما عادت است
به بی عادتی کاش عادت کنیم
چه اشکال داردپس از هرنماز
دورکعت گلی راعبادت کنیم؟
چه اشکال دارد در آیینه ها
جمال خدارا زیارت کنیم؟
مگرموج دریا زدریا جداست؟
چرابر«یکی» حکم «کثرت» کنیم؟
پراکندگی حاصل کثرت است
بیایید تمرین وحدت کنیم
اگر عشق خود علت اصلی است
چرابحث«معلول»و«علت»کنیم؟
بیاجیب احساس و اندیشه را
پرازنقل مهر و محبت کنیم
قیصرامین پور
کلمات کلیدی :
ارسال شده توسط مصطفی در 17/7/89:: 4:26 عصر
آسمان حیاطمان ابریست، شیشههامان همیشه لک دارد
مادرم در سکوت میسوزد، قصهای مثل شاپرک دارد
خسته در خانههای بالاشهر پشتهم رخت چرک میشوید
در میان شکستههای دلش غمی اندازهی فلک دارد
زخمها مثل روز یادش هست، درد سیلی هنوز یادش هست
پدرم گفته برنمیگردد، مادر اما هنوز شک دارد
خواهرم هی مدام میپرسد: دستمان خالی است یعنی چه؟
طفلک کوچکم نمیداند دست مادر فقط ترک دارد
بغض مادر شکستنی، آنیست، جانمازش همیشه بارانیست
به خدا حاضرم قسم بخورم با خدا درد مشترک دارد
و از آن روز سرد برفآلود که پدر رفت و توی مه گم شد
آسمان حیاطمان ابریست، شیشههامان همیشه لک دارد
کلمات کلیدی :
ارسال شده توسط مصطفی در 10/5/89:: 2:57 عصر
به سایه فکر می کنم درست مثل یاکریم ها
که در هوای داغ ظهر به سوی سایه می پرند
به این درخت و آن درخت مهربان می پرند
که تا سایه ها کمک کنند
هوای داغ ظهر را برایشان خنک کنند
و من به جستجوی سایه خنک ترم
همان که آفتاب هم نشان اوست
تمام سایههای مهربان ظهر هم از آن اوست.
کلمات کلیدی :
ارسال شده توسط مصطفی در 1/3/89:: 11:1 صبح
برو ای ترک که ترک تو ستمگر کردم حیف از آن عمر که در پای تو من سر کردم
عهد و پیمان تو با ما و وفا با دیگران ساده دل من که قسم های تو باور کردم
به خدا کافر اگر بود به رحم آمده بود زان همه ناله که من پیش تو کافر کردم
تو شدی همسر اغیارو من از یارو دیار گشتم آواره و ترک سر و همسر کردم
زیر سر بالش دیباست تورا کی دانی که من از خار و خس بادیه بستر کردم
در و دیوار به حال دل من زار گریست هر کجا ناله ی ناکامی خود سر کردم
در غمت داغ پدر دیدم و چون درّ یتیم اشک ریزان هوس دامن مادر کردم
اشک از آویزه گوش تو حکایت می کرد پند از این گوش پذیرفتم از آن در کردم
پس از گوش فلک بشنود افغان کسی که من این گوش ز فریاد فغان کر کردم
ای بسا شب به امیدی که زنی حلقه به در دیده را حلقه صفت دوخته بر در کردم
شهریارا به جفا کرد چو خاکم پایمال آنکه من خاک رهش را به سر افسر کردم
"محمد حسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار"










_Fixd.jpg)
روحش شاد......
کلمات کلیدی :